الکی
امروز بازم داشتم واسه مردم نسخه میپیچیدم .
نمی دونم کی میشه واسه خودم نسخه بپیچم؟
خلاصه آقا جون من اومدم بگم:
زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند....... اینجوریام نیستند
چون به خلوت میرسند آن کار دیگر میکنند....(و اون کارایی که هیچوقت تو محراب و منبر عنوان نمیکنن!!!)
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس..... حتما بپرس !!!!
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنن.... راستی توبه فرمایان چرا اینقدر عوضی اند؟؟؟!!!
خلاصش اومدم بگم که همگی باهم بریم توبه کنیم و دیگه واسه هم روضه نخونیم.!!! ای وااای!!!
در ضمن عمرن اگه راجع به قطعنامه سوم و انقلاب نرم و هشدار بانک مرکزی راجع به نقدینگی و ...... حرف بزنم .
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٤ ب.ظ توسط علي
چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦
همراه با قطراتی از اشک , تقدیم به تو که تنها پناه ورشکستگانی
خدایا انقدر دردامو به تو گفتم و از دیگران پنهان کردم که دیگه هیچکس باورش نمی شه منم مشکلاتی تو زندگیم داشته باشم و مثل چارپا توش مونده باشم
خداجون ایندفعه هم مثل همه دفعه هایی که درخونت اومدم کارم بدجوری پیچ ورداشته
نمی دونم دوباره چه تقصیری مرتکب شدم که کارم به اینجا کشیده ....
اما خوب میدونم که تنها چارش تویی .
خلاصه اومدم بگم که بازم گند زدم . بازم سرتا پام بوی گند میده و بقیه چیزایی که همیشه بهت گفتم و بازم میگم ..... ..... .... .. .
مهربانا رحمتی بنما تا گشایی گره از هر مشکلم .
اخر اخرش من اومدم دردامو بهت بگم و مثل همیشه قبل از اینکه دستامو از دامان عنایتت بکشم وبازم برم دنبال همون خطاهای گذشته ببینم که سر تا پام از لطف و بخشش تو معطر شده و دیگه نیازی به گفتن و گفتن و گفتن نیست .
اما ایندفعه که دارم با تو حرف میزنم یه جورایی دیگه هیچی نمی خام . هیچی که غیر تو باشه نمی خام . فقط خودتو عشقه ....
ایندفعه یه چیزی ازت میخام که دفعه های قبل یادم میرفت ازت بخام :
خدایا آنی , و کمتر از آنی مرا به خود وامگذار.
.........
.....
...
"برگرفته از یک دستنوشته"
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۱ ب.ظ توسط علي
دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦
...
به گفته برخی منابع محلی طی تفاهم نامه ای مقرر گردیده تا عده ای از اوباش محل جهت پیشگیری از ظهور هر نوع انقلاب پارچه ای در کشوراز خرید , فروش و استعمال هرگونه منسوجات مخملی یا منتسب به مخمل ممانعت به عمل آورند.
در همین راستا و به جهت ایجاد امنیت اجتماعی بیشتر, پوشیدن البسه زرد و نارنجی و تمامی ترکیبات آن محدود شده و بکار بردن رنگهای مذکوربه همراه اسامی تمامی خیابان های منتهی به انقلاب , دانشگاه تهران و اسامی مشابه در مکالمات روزمره ممنوع و جرم تلقی خواهد شد.
در ضمن سهمیه بنزین افراد متخاطی و متساهل به نفع اقشار آسیب پذیرای جامعه به صندوق دولت واریز میگردد.
در پایان زشت و زیبا انزجار خود را از هرگونه فعالیت در راستای پیشبرد کودتای خزنده از هر نوعی (اعم از مارمولکی , کروکودیلی و سایر انواع) را در فضای مطبوعاتی کشور اذعان نموده و برای تمامی دلسوزان این آب و خاک, صبر و اجر مسئلت دارد.
حالا همه دستا بالا!!:
خدایا تو خود چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار.
(آمین)
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٠ ب.ظ توسط علي
شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
ماهی يا نه
دیشب غرق مطالعه داستان خرگوش و لاک پشت بودم که صدای ممتد زنگ اف اف نوار افکارم رو از هم درید و چرت خرگوشیمو پاره کرد .
من که در این موقع انتظار ورود کسی رو نداشتم با تردید و ابهام گوشی آیفون رو برداشتم , که از اون طرف صدایی ملایم و مودبانه به گوشم رسیدکه : "بی زحمت آشغالاتونو بیارید دم در و یه ماهیانه هم به ما بدید."
خلاصه هر چی دنبال آشغال گشتم تا ماهیانه مفتکی پرداخت نکرده باشم چیزی جز چند تکه اسکناس فرسوده ی ته جیبم یافت نکردم .
وانگهی َپس از روانه کردن مامور محترم جمع آوری زباله برگشتم داخل اتاق و با بی میلی تمام کتاب مورد علاقمو ورق زدم و پیش خودم گفتم حالا که ما یه کرسی تو فضای وبلاگ نویسی اشغال کردیم و ماهیانه هم که پرداخت نمی کنیم , پس دست کم یه طناب درست کنیم و خودمونو دار بزنیم دیگه....!!!!!؟؟؟؟؟ .....
و خلاصه اینکه مطلب زیر رو بخونید! بد نیست.!
شاید وقتش شده که ملت ما هم یه تصمیم بزرگ بگیره (مثل کبری ) شاید اگه نبود این دلخوشکنک های ثانیه ای , این افتخارات خلسه ای , این رضایتمندی های تخدیری , این اختراعات و اکتشافات پفکی و این اعتماد به نفس داشتن های الکی ؛
وبالاخره میومد اون روزی که ملت ما به نهایت ضعف خودش پی ببره ؛
از پس این دانایی و از سپردن آن نادانی ؛ فرداهای بهتری انتظار ما رو می کشیدند.....!!!
آخ که چقدر خوب بود وقتی که ملت ما کارنامشو تو حیات خلوت صاحبخونه پهن کرده بود ؛ یه طفلکی,مستی ,نادانی ... میومد و کتاب زندگی مارو خیس میکرد ؛ تا شاید ماهم مجبور میشدیم یه تصمیم کبری وار بگیریم. ...
کاش اونقدر کوچیک بودیم که یه تصمیم بزرگ لازم داشته باشیم . کاش قبل از مشروطه تکلیفمونو با مشروعه معین میکردیم . کاش قبل از اینکه به فکر بیافتیم که آزاد بشیم به این فراست میافتادیم که ملت بشیم . ((کاش من مدرک نقشه کشی و برنامه نویسی و اینترنت نداشتم ؛ شاید میرفتم دنبال یه مدرک کارشناسی کامپیوتر و الان اوضام بهتر بود.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟))
دست کم کاش به جای این همه هوش یه کم حواس داشتیم تا یادمون می موند که , کیا , چیا , بهمون می گفتن و آخرش چی تحویلمون دادن...!!!!؟؟؟؟
دست کمتر اینکه ای کاش هربچه یی (مثل من ) فکر نمیکرد که کلید نجات بشریت تو دست خودشه و به تنهایی میتونه دنیا رو تا ابد اصلاح کنه ؛ و بعدش احساس بزرگی بکنه و خودشو پرت کنه زیر ماشین جنگی خصم و بدون اینکه از قصد قربتش مطمئن باشه , خیال کنه که با مرگش , تمام گیتی رو از چنگ شیاطین رهانیده .(گور بابای سوپرمن ) و خوب آخرشم خدا رو تو رو در بایستی بذاره که بفرستتش ته بهشت !!
کاش بچه های عقلی ما اینقدر آرمانگرا نبودن و به کمتر از اصلاح جهان رضایت میدادن . کاش بزرگای قوم ما اینقدر مطلق گرا و تمامیت خواه نبودن و به بهشت روی زمین قناعت میکردن . ...
کاش صبرو حوصله ملت ما هم یه روزی سر بره . ولی کاش اونروز اونقدرتحمل و درایت داشته باشیم که دوباره سوار آسونترین مرکب نشده و صدباره مسافر قطار بدبختی های تکراری تاریخی مون نشیم . کاش ملت من بفهمه که خودش باید بفهمه .
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٠ ب.ظ توسط علي
دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦
بدون شرح!!
هی ببندید هر چی سرد و گرمو به ناف این بچه!!
...کشک ,آناناس , دوغ , کالباس , عسل , کباب , ریحان , گلاب , بادمجون ,فسنجون, بادوم زمینی , قورمه سبزی , دم پختک .....,خلاصه همینجوری از سر صبح تا بوق سگ!!
آقا معلومه دستگاه هاضمه ای که این همه مواد غذایی جورواجورو و متضاد رو ببلعه محصولی جز (گلاب به روتون ) تگری به بار نمیاره.
اخلاق , مکتب , ایدئولوزی , مذهب , فلسفه , حکمت , عرفان , آخرت ,... عاقبت , انسانیت و....هویت!!
نا گفته پیداست مجموعه تفهیم نشده این همه مولفه مفصل در ذهن کودک نورسی چون من چیزی جزفلسفه استفراغ نخواهد بود.
غریبی می گفت :جامعه ای که به هر ترفند و حجت معنوی میخاد که سر غرایز مادی مردمشو کلاه بذاره و اونا رو نادیده بگیره , فقط آدمایی رو تربیت میکنه که از تمام جهات , اعم از علمی و فرهنگی و مادی و معنوی , یک اخته به تمام معناهستن .
...
آخرش انقدر تقویت کننده و مکمل غذایی و آمپول و معجون و خوراک و خاشاک به خورد این نوزاد زودرس میدن که حاصلش تنها چیزی جز استفراغ نمیشه .
حالا این کودکی که 29 سال با اسهال و استفراغ بزرگ بشه میشه همینکه داره با شما صحبت می کنه !!.
صدالبته از آنجاییکه خوراک ذهنی این کودک عقب افتاده چیزی بهتر از خوراک شکمش نیست , همین قلم فرسایی های بیمورد نیز بدور از انتظار نمی باشد.(البته یادم باشه که استفراغ هم خودش یه جور واکنش رادیکاله )
(در این هیاهوی کشنده زمان یاحق تو خود مددی برسان )
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ توسط علي
سهشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
بازهم افسانه , بازهم زندگی
زندگی بی رمق تر ازآن بود که دل بسپاریم
عاقبت هیچ نداریم تا از پی اش سر سپاریم
یاد دارم روزگاری به من گفتند:
زندگی افسانه پوچ زنده ماندن نیست
از پی عیش و خوش و دین ودنیا نیست
زندگی تنها یک لحظه است و یک تصمیم
زشت یا زیبا آنچه می ماند همین است .
زندگی افسانه بود , افسوس
تمرین دروغ گفتنهای صادقانه بود , افسوس
اما به امید روزی باش
که به پایان میرسد این افسوس و این همه افسون .
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٧ ق.ظ توسط علي
پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
شپلیسم
دیشب باز زمین جای خودشو خیس کرده بود,
آسمون داشت زار زار گریه میکرد
ماه مهربون از خجالت لحاف ابریشو کشیده بود روی صورتش و
پرنده ها کز کرده بودن تو لونه هاشون
دختر پسرا رفته بودن خونه باباهاشون
اما سگ طوله ها تو خیابون داشتن پاچه میگرفتن
آدم به حال سگ طوله ها حسودیش میشه
اگه آسمون روسرشونم بشاشه , بازم به وظیفه شون عمل میکنن و ضمن پرسه زدن تو خیابون , همه عابرا رو دنبال میکنن
انگار عابرا هم با این کار طوله ها موافقن , چون عوض اینکه بزنن تو پوزه اونا , با شنیدن صدای اولین رعد و مشاهده اولین برق , همه دنبال یه سرپناه میگردن و راه رو برای این ولگردا آماده میکنن
....
خوش به حال سروهایی که همیشه سرشون بالاست .
خوش به حال سروهایی که همیشه ایستاده می میرن .
خوش به حال ذغال که با تموم شدن زمستونم روش سیاهه.!!
خوش به حال مرده ها که زیر بارون خیس نمیشن .
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٢ ب.ظ توسط علي
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
فيش حقوقی سر برج
امروز این پرشین بلاگ هم دیگه میخاد حال مارو بگیره , متن زیر رو برای دومین بار دارم فی البداهه تایپ میکنم :
......
بعضی وقتا ٬ خدا بدجوری به همه خواسته های آدم جواب رد میده .
همه خیالاتت رو بر باد میده و تمام نقشه هاتو نقش بر آب میکنه٬
خلاصه هرچی تو رشته می کنی , اون پنبه می کنه و...
وای که من می میرم واسه این کاراش
آخه این موقعیه که اون میخاد یه کار خیلی بزرگ برات انجام بده .
البته همه کارای خدا از بزرگیشه اما انگار بعضی وقتا لازمه که خدا هم یه حال اساسی به آدم بده
آخه اون خداست دیگه !
....
و اما شرح حال من:
این روزا واسه من بینوا خیلی داره سخت میگذره و نوار بدبیاری های من اصلا قصد توقف نداره
اینروزا سبدی از ورشکستیهای مالی و عاطفی و شخصیتی و حیثیتی و روحی - روانی سر سفره دل ما انباشته شده و غبار غلیظی از تردید و بد دلی فضای ذهنمو اشغال کرده.
... اما سروشی از غیب ندا آورده که بزک نمیر بهار میاد ٬ توسعه با عدالت میاد !!!
خلاصه فکر کنم که امشب باز از اون شبای پرستاره منه
فکر کنم اگه زنده باشم و دق نکنم , امشب حتما یه شاهزاده میاد و با اسب سفیدش منو می بره به کاخ رویاهام . (اگه قبل از اومدنش جلادشو سفیر نکرده باشه!!!)
الانم از اون وقتاییه که من بدجوری نور بالا میزنم .
زشت میگه قوز فیش شدم .
اون معتقده که اگه زن بگیرم عقلم سر جاش میاد و همه چی یادم میره .اما اون خودشم میدونه که یه مرد تنها زمانی زن میگیره که پاروی عقلش بذاره ...!!!؟؟؟
والبته به دلش رجوع کنه .
خوب دیگه من باید برم قرصامو بندازم
اما جونم براتون بگه که این اراجیف اخیر بخاطر این نبود که من قرصامو نشسته و پشت و رو خورده بودم ؛ بلکه اینا همه اثرات فیش حقوقی این ماه منه که از صدقه سر مسئولین باید هر روز به عنوان تبرک بمالم به چشام تا سوش زیاد بشه.
قابل توجه دوستان ٬ من این ماه هفتااااااد هزار ریال حقوق گرفتم .
اما خداییش اینا اصلا مهم نیست .
مهم اینه که در بیست سال آینده ما قدرت اول منطقه هستیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳۸ ب.ظ توسط علي
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
آدمهای برفی
این که پیرمافردوسی می گوید: ّ یکی داستان است پرآب چشم ّ ٬این چشم پرآب ٬ چشمه چشمان یک ملت است که هنوز می گرید ٬ در سوگ عشق ٬ در سوگ آرمان ....
سهراب هم جوان است هم عاشق ٬هم آرمان خواه ٬ هم سرشاراز مهرنسبت به رستم . آن وقت افراسیاب و کاووس و رستم هر سه ٬دست یکی می کنند و این جوان را می کشند . چرا ما٬ هی کوچک شده ایم ٬ هی کوچک شده ایم . مثل برف آب شده ایم . مثل برکه ای در بیابانی سوزان . در برابر آفتاب تند تابستان از هر طرف جمع و جور و محدود شده ایم . هم جوان کشته ایم ٬ هم عشق ٬ هم آرمان و هم عاطفه را .
(پشت جلد کتاب سهراب کشان ـ عطاءاله مهاجرانی )
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۳ ب.ظ توسط علي
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
ساز غمناک ما
عجب دنیایی شده
یکی هم پیدا نمیشه به ساز دل ما گوش کنه
اینهمه نوازنده و رقاص جمع شدن ِ اما از عروسی خبری نیست
آخه اییجا همیشه عزاست
ترمپت شادترین ساز دستگاه نوازندگی ماست
اینجا هنوز سوگ سیاوش و سهراب دردناکتر از سیاهی لباس عزاست
اینجا دهانه شیپور آقا شیپورچی به اندازه قطر شکم یه سرداره
شایدم بخاطر همینه که همه آهنگ زندگی من مارشای نظامی و غمناکه
نمی دونم شاید من موقع بدی رو واسه بدنیا اومدن انتخاب کردم؛ شایدم پدرم وپدراش
اشتباه کردن
شاید اینهمه سر و صدا واسه ترس از جنگه
ولی آخه کی گفته که کسی قراره به خاک ما تجاوز کنه
شاید بعضی ها بخان به حقوق ما تجاوز کنن
به حقوق اساسی و مسلم ما
به آزادی- به عدالت -به شرافت- به عزت- به ملت
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ق.ظ توسط علي
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
یخ زندگی
چند وقت پیش محمد یه کلام از از دکتر شریعتی برام فرستاده بود .
" زندگی داستان مرد یخ فروشی است , که از او پرسیدند : فروختی؟!
گفت : نخریدند ... تمام شد ....!!!"
حکایت زندگی ما هم داستان همون یخه که اگه زود بفروشیم , ارزون میخرن .
اگه به قیمت بفروشیم انقدرسرش چونه میزنن تا دیگه چیزی برای فروختن نمی مونه
اما من هنوز سر حرف خودم هستم .
ارزون نمی فروشمش .
حتی اگه آب بشه.
_ خداجون اگه تو منو واسه فروش نرفتن خلق کردی , خوب کردی!
_اگه منو برای آب شدن خلق کردی , بازم خوب کردی
_اگه برای ضایع شدن خلق کردی , دمت گرم
_آخه تو همه کارات رو حساب وکتابه!
حالا من خودمو ارزون نمی فروشم , آخه تو بابت من تبارک گفتی.
تو منو برای بهشت خلق نکردی , پس من هم برای بهشتت همه کار نمیکنم
من نمی زارم به بهونه بهشت تو رو از من بگیرن
من بهشت تو رو به جهنم دنیا تبدیل نمی کنم
من بهشت تو رو از آدما گدایی نمی کنم
آخه تو که بهشتتو به هیچ بنگاه معاملاتی نسپردی
من اگه مشتری بهشت باشم , مستقیم میام در خونه خودت و
به بنگاهای قلابی هم اعتماد نمی کنم .
آخر آخرش من فقط مخلص خودتو بنده های خوبتم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ توسط علي
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
صورت مبهم
زندگی صورت مبهمی از مساله ای مجهول استنگاشته در نمایشنامه ناخوانای حیات آدمیزاد
پاسخ این پرسشنامه نا معقول همین است
ندارم, نمی دانم,نمی خواهم , نمی گویم
ندارم و بفرموده قناعت می کنم
نمی دانم و بفرموده اجابت می کنم
نمی خواهم و بفرموده اطاعت میکنم
نمی گویم و تنها از این بابت است که خیانت می کنم .
چند دسته آدما هستن که خیلی حرف میزنن؛ آدمایی که خیلی با سوادتر از بقیه هستن و میخان که مسائل رو برای دیگران روشن کنن وآدمایی که اصلا هیچ چیزی تو مغزشون نیست و میخان تمام بی کفایتی ها و بی تدبیری هاشونو با حرف مفت زدن بپوشونن (مثل سیاستمدارا). و ...
و چند دسته آدما هستن که خیلی کم حرف میزنن : آدمایی که زیادی با سوادن و در حوصله و درک و فهم جمع نمی دونن که اظهار نظر کنن و آدمایی که حرف دلشونو نمی زنن و همش منتظرن تا دیگرون براشون فکر کنن , حرف بزنن , تصمیم بگیرن و اجرا کنن (مثل ملت ما) . و...
کاری نداریم که کی ضعف شخصیتی و اجتماعی داره و کی غرور و باد بیخودی تو کلش داره .
خلاصه منم به ملتم اقتدا بستم و منتظرم که مصلحمون بیاد . اما اینو میدونم که اونم منتظر ماست .
یه چیز دیگه هم میدونم :
همه چیز درست میشه , فقط صبر ایوب میخاد و عمر نوح , که ملت ما هر دوشونو دارن! . دست کم تجربه این چند قرن اخیر ادعای منو تایید میکنه , اما نمی دونم چرا هیچ وقت هیچ چی درست نمی شه .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٩ ق.ظ توسط علي
شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
سال نو , نمایش نو
بازهم اخر داستان و برداشت های جورواجور
بازهم سکوت تماشاچیانی که هنوز منتظرن که آخر داستان خوب تموم بشه
اما اینبار انتظار بیهوده است.
آخه داستان ما داستان کشتن سهراب و سیاوش و اسفندیاره
فقط اسم داستان به نام بینوایانه
و دیگه حرفی برای گفتن نیست
آخه همه حرفارو برادر بزرگتر قبلا دیکته کرده
همه نقل ها خونده شدن و همه حدیث ها روایت شدن
ما کمی دیر رسیدیم
ما همیشه کمی دیر میرسیم
آخه واسه ما خیلی زود دیر میشه
حالا دیگه سناریو بسته شده , بازیگرا و عوامل انتخاب شدن و ما بازهم تماشاچی شدیم
اما نه انگار دارن سن رو هم جمع میکنن
انگار دکور و میز و صندلی ها روهم دارن جمع میکنن
و یه عده از اون بالا دارن ما رو تماشا میکنن
انگار اون بالایی ها بازیگر نیستن , انگاربازیگردانن
انگار ما تماشاچی نبودیم , بازیچه بودیم
حالا دیگه سن خالی شده و تماشاچی های همیشه در صحنه نمی دونن برای کی باید دست بزنن و هورا بکشن
نمایش سال پیامبر اعظم (ص) تموم شدو ما بازهم طرفی نبستیم
کاش تو این سال اندکی از نام بزرگ پیامبر بهره می بردیم و افسوس که ما نبردیم .(بالایی ها رو نمی دونم .)
سال دیگری در راه است و ناچار باید نمایشی دیگر دیگر را نظاره کرد.
کاش دست کم می شد نام نمایش را خودمان انتخاب کنیم
اگه دست من بود سال جدید رو به نام کوروش کبیر ملقب میکردم
آخه امسال علاوه بر خودی ها , غیر خودی ها هم دارن اندک پیشینه مارو به سخره میگیرن
دست کم بیایید خودمون خودمون رو گرامی بداریم
به قول مهاجرانی (درکتاب سهراب کشان ) :
"ما اینجا اسم ها دست خودمان است . اسم گهر , اسم میدان , اسم کوه یا اسم رود , نام هایی است که پدران ما انتخاب کرده اند. اینجا غیر از شهر است . "
سال نو را سال کوروش بنامیم . باشد که شناختی عمیق تر از خودمان کسب کنیم . تا بدانیم که چگونه ما , ما شدیم.
سال نو مبارک
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ توسط علي
سهشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥
الفبای دموکراسی
_ زشت : می تونی الفبای انگلیسی رو برام هجی کنی؟
__ زیبا : ا, بی , سی, چهل , پنجاه , شصت ,هفتاد....
_ زشت : خب اصلا الفبای خودمونو بگو:
__ زیبا : الف,ب,پ,ت,ث,چهار,پنج , شش,هفت....
_ الفبا رو ول کن ! یه بیت شعر بگو:
__ زیبا : نابرده رنج گنج , پنج , شش , هفت ,...
_ زشت :
آقا بی خیال این حرفا !
این الفبارو از هر کجا شروع کنی به چرتکه و حساب و کتاب ختم میشه .
بی خیال قافیه و ردیف !
این دموکراسی رو از هر جاش انشاء کنی به استبداد ختم میشه .
این جمهوری رو از هر کجا شروع کنی به اسلامی ختم میشه .
ساز مردم سالاری رو هر جور بنوازی آوای مردم فریبی میده .
پول نفت رو هر جور تقسیم کنن سفره هامون بوی نفت میگیره.
می دونید چرا؟
_ آخه قراره این مشق رو یه تاجر , یه قصاب یا یه کفاش خط بزنه !
شاید بهتر باشه بجای مشق دموکراسی و انشاءآزادی همه مون بریم فقه و خارج فقه و علوم حدیث بخونیم تا تو این چند روز دار دنیا سرمون کلاه نذارن .
حداقل اینجوری هم دنیامون تامین میشه هم آخرتمون .
(این آخری رو جدی گفتم )
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ب.ظ توسط علي
دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥
آشفته بازار
چه آشفته بازاريه اينجا !
عجب شير تو شيريه اين روزا!
اين شركتي هاي تازه وارد سركارمون ميذارن ،
بچه مچه ها یی كه تا چند سال پيش تو بغل ما مي خوابيدن مچلمون مي كنن.
يه سري بزمجه هاي دماغو تهديدمون ميكنن و.....
الهه مريض شده ، عسل بانو به خاطر اینکه لینکشو اضافه نکردم قهر كرده ، محمد بعد از چند روز مياد يه مطلب دو خطي ميذاره و مي ره
من كلي مطلب نوشتم كه نه كسي حال تايپ كردنشو داره نه كسي حال خوندنشو.
يه عزیزی از بین ما پركشيدش و يكي ديگه داره شيمي درماني مي كنه .
باقي مونده ها م كه همه چوپان دروغگو شدن.
رئيس جمهورمون بعد از كلي وعده و وعيد روز 22بهمن مياد و هيچ خبر خوشي رو اعلام نمي كنه و خبرهارو موكول مي كنه به بعد(تا 20فروردين).
تلويزيون ما همش صحنه هاي دلخراشي از مردم عراق و فلسطين نشون ميده .
عده اي از هموطنان بي گناه تو اقدامات تروريستي سيستان كشته ميشن.
... و هنوز عده اي دارن به خاطر مطامع خام و پستشون دنيا رو به آشوب ميكشن.
عجب روزگار مزخرفيه!
خدايا خودت تقدير اين بشر رو همون جوري كه خوبه ورق بزن.
خدايا :
اين شركتيا رو آدم كن، این مهدی پررو رو پولدار کن ، اين بچه مچه هارو عاقل كن ، الهه رو خوب كن ، عسل بانو رو از بند زنجيرها ش نجات بده ، محمد گل مارو كمك كن ، همه چوپانا رو راستگو كن ،
مردم بيچاره و مظلوم عراق ، افغانستان ، فلسطين ، آمريكا ، ايران و... از چنگال زورگوها نجات بده ، و ما را هم صبري زينب وار و همتي حسين وار عطا بفرما.
و در آخر بازهم چهره زشت من رو فقط به خودم نشون بده.
تا بازهم درد دلامو فقط به تو بگم.
فقط به تو!
.................
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٤ ق.ظ توسط علي
شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥
غروب جمعه
بازهم غربت و تنهایی
غروب جمعه و حدیث بی تابی
دیروز از اون روزای کسل کننده بود که نه حوصله خونه موندن داشتم و نه حال بیرون رفتن .
نه حال مطالعه داشتم - نه حس موسیقی و نه انگیزه نوشتن.
خلاصه طرفای عصر نشستم پای یه فیلم و تا آخرشو نیگا کردم.
موضوع فیلم درباره آدمایی بود که اطراف ما زندگی می کنن و خیلی با ما فرق دارن .
با تموم شدن فیلم بازم سیلی از افکار مزاحم تو مغز من شروع کرد به همهمه و رژه رفتن .
بازم چالش بین فلسفه و ایدئولوژی و دعوای بین منطق و عرفان و جیغ و فریادهای عقل و احساس...
بسه دیگه سرم رفت .!!آفرینش که لنگ من نمونده تا فلسفه مرگ و زندگی رو حل یا هول کنم.!!
منو ببخشید اینجا اینقدر شلوغ شده که دیگه نمی تونم دیالوگامو بخونم .
قول میدم جمعه های دیگه تو خونه نشینم .
خوب عیب نداره ایندفعه شما هم مثل من بمونید تو خماری ....
... تا بعد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ق.ظ توسط علي
پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥
تا باد حكايت ها !
جانا نرود از سر مهر دل دلدارم
يارب نشود ماتم اين شادي دلخواهم
محبوبه ديرينم ، معشوقه شيرينم
جانان وفادارم ، ديريست كه مجنونم
اي جسم جفاكارم ، اي نفس خطا كارم
خاموش شويد اينجا من منتظر يارم
اي انديشه جسماني اي خواهش شيطاني
دور شويد از من ، در اين شب ظلماني
چون عشق گران گردد ، اين اشك روان گردد
روح و سر و جان بايد قربان دلش گردد
اين عشق حكايت بود ، اين قصه روايت بود
جانم به فدايت باد ، تا باد حكايتها
_ من : دمت گرم چي كردي خل وچل !
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٤ ق.ظ توسط علي
چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥
گفتگوي تنهايی
ديشب من و جانان ، در آغوش هم و عريان
كرديم رها دل را ، گفتيم حكايتها
من شكوه همي بردم ، او گوش فرا مي داد
اندرز همي دادو من گوش فرا دادم
او قصه تنهايي ، مي خواند و شكايت كرد
از دلبر محبوبش از اين من مغرورش
او غصه همي دارد از يار جفاكارش
نالد همه شب تا صبح از يار خطاكارش
يار من نالايق افشا نمود رازش
مي گفت چه ها كرده است تا نروم از دستش
جانم تو دمي بشنو حرف دل مسكين را
يارب تو همي بشنو اين صحبت شيرين را
جانم بفدايت باد ، روح به فنايت باد
دستم به كف پايت ، پايم به ركابت باد
من هم گله اي دارم ،آنهم به تو مي گويم
خود گو كه چرا تا حال غافل بدي از حالم
نگرفته اي احوالم ، بنهاده و تنهايم
باري چه شكايت باد از خوي وفا دارت
آري چه خطا از توست ، باري چه گناه از توست
من نامده ام اينجا ، تا تو دهيم شادي
شادم من و از شادي جز دوست نمي خواهم
تا جان بودم در كف معشوق نمي خواهم
معشوقه من بودي ، محبوب دلم بودي
عمريست كه از بالا سايه سر من بودي
عمريست ندانستم يا رب كه چه ها دارم
اكنون كه تو رادارم ، هيچ نمي خواهم.
_زشت :
دوستي افسانه شد دلدادگي مرد
عشق سرخك گرفت و عاشقي مرد
_ من :
زشت! خفه شو! امشب شب زيباست.
امشب چقدر زيباست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٩ ب.ظ توسط علي
سهشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥
شاعر ماليخوليايي
_ زشت:
بازهم،
شكوفه اي زير پاي رهگذري پژمرد.
گل نرگس را بزي چونان علف مي خورد.
قدر گل و ريحان را سلاخ چه داند چيست؟
رسم عشق و آزادي سفاك چه داند چيست؟
_زيبا:
سهم تو از هستي باشد دل زنداني و جلاد جفا كار
باغ گل را باغبان مي بايد و بنديان را هم نگهبان
_من:
گر دوستي فتنه اي بارآورد از بهر جانان
دوستي بگذار و تنها باش تا پايان دوران
آقا ! تو بازار قصابا دل رو براي به دندون كشيدن مي خرن و ميفروشن!
روباه ، بره رو به چشم طعمه ميبينه!
تو طباخي به سر و پاي گوسفند ميگن كله و پاچه!
آقا تو كباب پزي جيگر حيوونو ميذارن رو آتيش !
اما تو شهر عاشقا ، دل جاي فرود معشوقه!
جاي سر توي دامان محبوبه !
تو بازار عشاق دل و ميخرن و جاش دل مي سپرن!
خلاصه دولت عشق خوب دولتيه !
بريد حالشو ببريد!
بريد حالشو ببريد
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٩ ق.ظ توسط علي
دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥
تز و آنتی تز
باز شب و من وتنهايي
شب و گريه هاي پنهاني
دل و بهانه و بي تابي
اشك و ناله و جدايي و بي خوابي
_زيبا : آقا به جون سيمرغ من طبع شعرم خيلي خوبه ، من تا حالا سه هزار بيت شعر سرودم ، ولي اين زشت همه رو خراب مي كنه و مي سوزونه . به جان ققنوس!!
_ من : آقا چقدر خوبه هر كي يه آنتي تز داشته باشه كه همه بي كفايتي ها و بي لياقتي ها و بي تدبيري هاو هزارتا بي ديگرو بندازه گردن اون بابا (اين بابا همون باباست كه خودتون ميدونيد نه اين بابا كه زيبا مي گه )
_ زشت :
نصيب من مسكين از اين پستي دوران
تو آوردي فراق و قلب سوزان
ـ زيبا (در خلوت و تنهايي و در حال بشكن زدن):
نبيند آنروز چشمان اين دهر
كه گردد زشت از روي زمين محو
_ آقا : چيكار به من داريد! همش ميگيد آقا آقا!
__ من : خوب شماها به جاي اينكه به جون هم بيافتيد و از هم لولوخرخره بسازيد و گند کارهای همدیگرو توجیه کنید و هی فریاد بزنید که فلانی هیچ غلطی نمی تواند بکند!، بريد مردونه دوئل كنيد ببينيم كی زورش بيشتره؟
_هگل : حرفاتون تموم شد !.منم ميتونم حرف بزنم !؟؟ آقا (ببخشيد منم گفتم آقا) ، آخه آدماي حسابي چرا فلسفه منو خراب ميكنيد . بريد در خونه خودتون دعوا كنيد !.
به من چه كه خونه گرون شده شما نمي تونيد خونه بخريد . بجاي دعوا بريد گفتمان كنيد .
به من چه كه آمريكا تو عراق گير كرده ، انرژي هسته اي گل كرده ، رئيس جمهور فلان جا _گلاب به روتون_ چه غلطي كرده .
_ محتسب : همه دستا بالا ! اومديم حساب كتاب ! اونايي كه حرف مفت نزدن ببريد بالا! . بقيه رو دست بند بزنيد ببريد آزاد كنيد .
_ من : آقا! به خدا به من اكس خورونده بودن . من فكر ميكردم همش توهمه !!! خيال كردم همش تو فضا داره اتفاق ميافته ! تقصير اين بي وجدانا بود همش به من فاز مثبت ميدادن ... آخه يكي منو از خواب بيدار كنهههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
_ راوي : بالا فتيم ماست بود قصه ما دروغ بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ توسط علي
